
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:40  توسط راز عشق
|
عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر ان
خداوندا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در ارش کبریای خود نداری
من چو خدای دارم چو تو توی نداری
در سکوت من فریاذی است بی انکه کلامی منعقد شود خون از حنجره ای بریزد ونفس سرد مرابه دیوارسیاه روبرو بکوبد